خلیج فارس ! مرزهایت از کرانه اروند، تا ساحل سیستان، مرزهای پیام ايران و ايراني است . دیده بان ها در برج های برافراشته ات چشم های بیدار انسانیت اند تا نگذارند آسیبی برسانند به امنیت عشق و صلح جهانی.

تو را می شناسم.چشم های آبی ات را به من بدوز هم سرزمین!سال های سال «هم بغض» و «هم خنده» این خاکِ قدیمی، نشسته ای به تماشایتاریخ پر حادثه ای که در دشت های این سرزمین جولان داده و روز و شب این دیار را رقم زده است. سال های سال، در آغوش عاشقانه «ایران» زندگی کرده ایو قلب زلالت را چون ایینه ای مواج، با پارسیان عاشق در میان نهاده ای.

چگونه نشناسمت؟چگونه مرا نشناسی؟چگونه خاطرات فیروزه ای سال ها بودنت را از یاد ببرم؟! چگونه گوهرهای برآمده از قلب تو را به خاطر نیاورم؟!چگونه تبرک نعمت خیز حضورت را پا به پای عمر وطن نادیده بگیرم؟!

«ایران» تو را دوست می دارد.«ایران»، این مادر همیشه سرفراز تاریخ، این بانوی مغرور شکست ناپذیر،سال ها هم نفسی با تو را در لحظه لحظه غیرت خویش خوگرفته و دست بردار آبروی بلند آوازه خویش نیست... . ایران هنوز جرعه جرعه تو را تشنه است.هنوز از پس این سالیان دراز تو را عاشقانه و آمرانه می طلبد

ای خلیج!ای دریای پارس زبان!ای که در پیراهن شرجی ات، ابرهای آسمان ایران گریسته اند!ای که صدف های دامان مرصّعت، گوشواره دخترکان سرزمین من است! آسوده باش که هیچ لهجه ناشناسی نام تو را بر زبان نخواهد آورد.که هیچ از گردِ راه رسیده ای ریشه های قدمت تو را از این خاک، بیرون نتواند کشید.

هراس نداشته باش.پریشان نشو.من نام تو را آن گونه که از قدیم تا امروز زندگی کرده است،بار دیگر به تمام مدعیان یادآور خواهم شد.من اصالت تو را به تمام توطئه ها نشان خواهم داد. تو را آن گونه که گواه راستین تاریخ است، به چشم های طمع، خالی می کنم.من «خلیج فارس» را به همه می فهمانم.