اهنگري بود كه با تمام بيماري عميقش به خدا عشق ميورزيد .
روزي دوستي كه به خدا اعتقاد چنداني نداشت از او پرسيد :
تو چگونه خدايي را كه رنج وبيماري نصيبت كرده دوست ميداري؟
اهنگر سر به زير انداخت و گفت:وقتي ميخواهم وسيله اهنگري بسازم
ان را در كوره قرار ميدهم سپس ان را ميكوبم تا به شكل دلخواهم دربيايد.
اگر به صورت دلخواهم در نيامد و مفيد نبود ان را كنار خواهم گذاشت
همين موضوع باعث شده هميشه از خدا بخواهم كه
مرا در كوره هاي رنج قرار بدهد اما مرا كنار نگذارد!!!.